تبليغاتX
اشاره

اشاره

تاریخی و سیاسی

حكومتهاي داعيه‌دار در امور مذهب

 

گاهي تصورات متوهمانه آنچنان چشمها را مي‌بندد كه انسان قادر نيست حوادثي كه بر خلاف راي و آراء خود مي‌پندارد را آنچنان كه هست به نظاره بنشيند و اين خاصيت انسان مغرور است كه نمي خواهد بشنود و يا ببيند كاستيهاي خود را گرچه در قرآن از عبرت آموزي از تاريخ به صراحت سخن به ميان آمده لقد كان في‌قصصهم عبرة الاولي الالباب اما صد افسوس كه گوشها سنگين است . زمامداران در تصورند و مي‌پندارند كه خود تافته جدا بافته از ديگر زمامدارن گذشته اند و براي خود الوهيت خدايي قائل مي‌شوند و خود را جانشين خدا بر زمين قلمداد مي‌كنند .

نكته اول تاريخي : در دوره اسلامي هيچ حكومتي همچون حكومت بني‌عباس نزديكتر به پيامبر (ص) در سرزمينهاي اسلامي تشكيل نشد آيا اين حكومت توانست راه و رسم پيامبر را در جامعه به مرحله اجراء درآورد...؟  بني‌عباس اگرچه حكومت خود را حكومت اسلامي معرفي مي‌كرد كه توانسته بود قدرت به ناحق سلب شده خاندان پيامبر را از سلسله بني اميه باز پس گيرد. اما آيا توانست قدمي در راه اسلام بر‌دارد . در متون تاريخي ذكر شده خيانتي كه بني عباس به اسلام كرد به مراتب شديدتر از اعمال بني‌اميه بود چون خود را از خويشان پيامبر (ص) معرفي مي‌كردند اما خلاف كردار و اعمال پيامبر عمل مي‌كردند.  بنابر اطلاعاتي كه مورخان به ما مي‌دهند دور شدن مردم از اسلام و گرايش به فرقه‌هاي مختلف ازكوچكترين اقدامات بني‌عباس بود كه بر اثر سياست‌هاي غلط  ( به زعم آنها درست ) آنها ايجاد گرديده بود . چرا امام رضا (ع) ولاينعهدي  مأمون عباسي را پذيرفت آيا بخاطر قدرت و جاه‌وجلال بود كه از مدينه خارج شد ، با اينكه مي‌دانست قدم در اين راه بازگشتي ندارد و ترك ديار نمود و سختي راه را بر جان خريد ؟  امام رضا (ع) دريافته بود تنها راهي كه اسلام پاپرجا خواهد ماند و صحيح از ناصواب  قابل تمييز خواهد بود همين اقدام اوست . تا مردم اسلام واقعي را به چشم خود نظاره كنند نه آن اسلامي را كه مأمون رياست آن را بر عهده داشت .      

نكته دوم تاريخي : اگرچه مي‌توان افكار صوفيانه شيخ صفي را عامل موثر در تشكيل دولت صفويه  دانست. اما اين شاه اسماعيل اول صفويي بود كه بنيانگذار سلسله صفويه نام گرفت . اقدامات شاه صفوي در اعلام كردن مذهب رسمي ايران به مذهب تشيع اگرچه با مخالفتهاي شديدي همراه بود اما زمان كافي بود تا افكار وی به نتيجه برسد . پيروزيهاي متوالي  در جنگهاي داخلي ، غلبه بر رقيبان ، جمع شدن عده‌اي متملق دوراو و بزرگ جلوه دادن پيروزيهايش در وي توهمي ايجاد كرده‌ بود كه خود را فردی شكست ناپذير و نماينده خدا بر روي زمين بخواند كار بجايي رسيد كه درباريان و بزرگان و مردم عادي وقتي كه شاه اسماعيل لب به سخن مي‌گشود و آب دهاني از وي بر روي زمين مي‌ريخت بعنوان تبرك آن را جمع مي‌كردند . تا اينكه جنگ چالدران (شاه جنگ ايرانيها) ما بين تركان عثماني و ايراني‌ها آغاز گرديد. ايرانيها به دليل نداشتن اسلحه گرم و با اينكه دلاوريهاي زيادي از خود به خرج دادند در نهايت شكست خوردند . ابهت شكست ناپذير بودن شاه جوان به يكباره فرو ريخت قسمتي ازخاك ايران تحت تصرف تركان عثماني قرار گرفت و زنان شاه اسماعيل به اسارت درآمدند. و كار تا آنجا پيشرفت كه شاه اسماعيل حاضر بود در ازاي آزادي زنان خود ، قسمتي از خاك ايران را به تركان عثماني تقديم كند .

1. مذهب تا چه ميزان مي‌تواند بر اقتدار يك حكومت و مقبوليت او در ميان مردم بيافزايد  ؟

2.نشانه اسلامي بودن حكومتها در چيست و چرا حكام مي‌توانند از مذهب بعنوان سپر اعمال خود استفاده كنند؟

3. تکیه گاه و نقاط ضعف حكومتهای مقتدرگرا بر پايه مذهب با حاكمانی با مقام الوهيت در تاريخ ايران چيست ؟

+ نوشته شده در  Sun 8 Nov 2009ساعت 2:41 PM  توسط محمدرضا احمدی  | 

وصیت نامه کوروش هخامنشی

فرزندان من، دوستان من! من اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام. هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم. من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام. زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌تر است كشور را سامان خواهد داد. فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.

تو کمبوجیه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند . هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد. از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد . من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد. پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد.

من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم. هم‌اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می‌گسلد ... اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود. از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند. به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.

+ نوشته شده در  Thu 27 Aug 2009ساعت 5:46 PM  توسط محمدرضا احمدی  | 

نصیحت زرتشت به پسرش

1. آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است   رنج و اندوه مبر

2. قبل از جواب دادن فكر كن

3. هیچكس را تمسخر مكن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب كن

6. به شرر و دشمنی كسی راضی مشو

7. تا حدی كه می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. كسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هركس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14.  راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و كین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیك دروغگو منشین

26. چالاك باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند.

 

+ نوشته شده در  Mon 24 Aug 2009ساعت 10:40 AM  توسط محمدرضا احمدی 

متن کامل منشور کوروش کبیر هخامنشی

 

 منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکده، شاه چهار گوشه جهان، پسر کمبوجیه شاه بزرگ، نوه کوروش شاه بزرگ، نبیره چپش پیش شاه بزرگ… آنگاه که بدون جنگ وپیکار به بابل در آمدم، همه مردم مرا با شادی پذیرا شدند و در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دلهای مردم بابل را بسوی من گردانید، زیرا من او را گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی به بابل درآمد نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و سرزمین برسد. نابسامانی درون بابل و نیایشگاههای آنجا دل مرا بدرد آورد، من برای آرامش کوشیدم من برده داری را برانداختم تا به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند، فرمان دادم هیچ‌کس مردم شهر را نیازارد.

 

مردوک خدای بزرگ بابل از کار من خشنود شد، او مهربانی و فراوانیش را به ما روا داشت، ما همگی شادمانه و در آرامش پایگاه بلندش را ستودیم. من همه شهرهای را که ویران شده بود را از نو ساختم.فرمان دادم همه نیایشگاهها را که بسته شده بودند، گشایند. همه خدایان را به جای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که آواره و پراکنده شده بودند به جایهای خود بازگرداندم و خانه‌های ویرانشان را آباد گردانیدم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونکید، بی هراس از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک به نیایشگاههای خود بازگرداندم باشد که دلها شاد گردد.

بشود که خدایانی که از اسارت رهانیدم هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند.

من برای همه مردم زندگانی آرام فراهم ساختم و آرامش را به همگان پیشکش گردانیدم.

+ نوشته شده در  Fri 21 Aug 2009ساعت 2:30 PM  توسط محمدرضا احمدی 

تاريخچه گيلان قسمت آخر

گيلانيها مخصوصاً در جنگهاي تعرضي و حمله معروف بودند ، زوبين ديلمي شهرت بسياري داشت خلفاي بغداد در مدتي بيش از هشتاد سال براي پاسباني از كشور پهناور خود  سربازان گيل و ديلم را استخدام مي‌كردند اندك اندك كه فرماندهان ديلم نيروي عظيمي بدستشان افتاد ، بسود خود قيام نمودند بهمين جهت است كه چندين تن از اين فرماندهان مانند مرداويج و پس از او عمادالدوله و علاءالدوله بدستياري سپاهياني كه داشتند نه تنها خود را مستقل كرده بپادشاهي رسيدند بلكه در انديشه برانداختن خلفا نيز بودند و پادشاهان بويه كارشان بجايي رسيد كه تا بغداد هم رفتند و نه فقط به بخود عنوان شاهنشاهي يعني عنوان رسمي پادشاهان ساساني دادند بلكه خليفه را نيز خانه نشين كردند .

عباس اقبال آشتياني مي نويسد : " مردم ديلم در تمام خلافت بني اميه و در اوايل حكومت بني عباس هيچ وقت نگذاشتند پاي فاتحين اسلامي به سرزمينشان باز شود و از ثغور قزوين و طارم و چالوس بيشتر آيند ."

گيلانيها در دشمني و كينه توزي با تازيان سخت پافشاري مي‌كرده و به هنگام فرصت به آنها مي‌تاختند بهمين جهت ، اعراب دژ قزوين را لشكرگاه ساخته و سپاهي از جنگجويان و ابطال را برابر آنان مي‌نشاندند كه تا آخر قرن سوم ه . ق ادامه داشت و بيش از 250 سال جنگ و زدوخوردهاي خونين يكي بعد از ديگري بين ديلم و اعراب برپا بود .

رابينو در كتاب خود بنام ولايات دارالمرز ايران گيلان چنين مي‌نويسد : ... برده خواه مرد و خواه زن ،  در گيلان ديده نمي‌شود ، و تمام مردم آزاد هستند و هيچكس خود را تحت انقياد و رقيب قرار نمي دهد .

رابينو در مورد مذهب گيلانيها مي‌نويسد : پيش از اسلام عده‌اي از ساكنان گيلان و ديلمان زرتشتي  بودند او معتقد است كه " مسلك مزدك يا مزدكي كه بنام زنش خومه كه پس از اعدام شوهرش خود به  تبليغ پرداخت به خرميه ناميده مي شد در ناحيه ديلم با تغييراتي روبرو گرديد . "

+ نوشته شده در  Wed 19 Aug 2009ساعت 1:36 PM  توسط محمدرضا احمدی  | 

تاریخچه گیلان قسمت سوم

احمد كسروي مورخ معاصر ايران بر آنست كه : تيره گيل و ديلم از يك ريشه و نژادند و شايد چنانكه بطليموس يوناني نوشته است از تيره ماد و يا نسبتي با آن طايفه داشته‌اند ولي در زمان ساسانيان و اوايل اسلام  عمده شهرت اين مردم از آن عهد شروع مي‌شود كه دو تيره مذكور از هم جدا و ديلمان كه از هر حيث بزرگتر بود سردفتر شد و سراسر ولايت را بنام ايشان " ديلمستان " خواندند و چه بسا همه مردم گيلان را نيز ديلم ناميده‌اند از اينجاست كه در نوشته‌هاي دوره ساساني و اوايل اسلام كمتر بنام گيل  برمي‌خوريم و بيشتر نام ديلم و ديلمان است اكنون برعكس آن دوره‌ها سراسر ولايت بنام گيلان است و همه مردم  آنجا را گيل يا گيلك مي‌خوانند و نام ديلم از ميان رفته است .

از دیگر طوایفی که در گیلان مسکون بوده طالشها بودند ژان گوره فرانسوي می گوید " تالش‌ها مردمان دليري بوده و از دوره هخامنشي جزء بهترين سربازان ايران قلمداد مي‌شده‌اند . در زمان ساسانيان و دوران صفويه نيز خدمات گرانبها به پادشاهان ايران نموده‌اند .

سلاطين تالش در ازمنه قديم زن بودند و زنها آنقدر با جسارت و جرأت بودند كه با چماق به جنگ حيوانات درنده از جمله ببر مي‌رفتند و اين حيوانات را از پاي در‌مي‌آوردند .

سعيد نفيسي مي‌نويسد كه " گيلها و ديلمها در سراسر دوره ساساني از بهترين سربازان و جنگجويان ايران گرفته شده‌ بودند همچنانكه در دوره هخامنشيان نيز دليرترين سربازان ايراني را ، امرته‌ها يا آماردها تشكيل مي دادند ."

" دلاوري گيلها بخصوص در زمان ساسانيان به اندازه‌اي مشهور بود كه مهمترين سرداران و سپهسالاران ايران را كه كار بزرگي انجام  داده بودند " گيل گيلان " لقب مي‌دادند يعني مرد مردان و دلير دليران و فرماندهي سربازان را به اينان مي‌سپردند .

+ نوشته شده در  Mon 17 Aug 2009ساعت 5:15 PM  توسط محمدرضا احمدی  | 

تاريخچه گيلان قسمت دوم

در گیلان در گذرگاه زمان افسانه‌ايست كه ، رستم پهلوان نامي ايران ، بمنظور نجات كيكاوس از چنگ ديوان برآن شد ، كه از  راه گيلان به مازندران برود اما وقتي به حدود " رستم آباد " فعلي رسيد گلهاي چسبنده آنجا او را درمانده ساخت و ناگزير از رفتن باز ماند و ناچار از راه دماوند به مازندران رفت .

خوچكو مي‌نويسد : " مورخين بعد از هردوت (مورخ يوناني و پدر علم تاريخ ) از قله‌هائي كه در سواحل دریای خزر مي‌زيسته‌اند جايي كه امروز هم گيلاني ها مسكن دارند سخن گفته و آنها را كادوزيان يا كاتوزيان نام برده‌اند محتمل است كه كادوزيان‌ها و سپس ديلمي‌ها اعقاب گيلانيها باشند كه در زمان اسكندر كبير و امپراطوري اركادبوس در نواحي درياي خزر زيست نموده‌اند. "

گيلان را در زمان هجوم اعراب باديه نشين " دارالمرز "  نيز ناميده‌اند از آن جهت كه حدود متصرفات تازيان در اين نقطه پايان مي‌گرفته .

سعيد نفيسي نواحي البرز را مسكن گيل‌ها خوانده و مي‌نويسد آنجا را گيلان يعني سزمين " گيل‌ها " مي‌گفته‌اند .

تاريخ ايران باستان تأليف حسن پيرنيا با استناد از بعضي مورخين چنين نوشته : "  آماردها پيش از آمدن آريان‌ها به ايران از بوميان اين محل بوده‌اند . "

اقوامي كه بعقيده جغرافيدانان يوناني در نواحي دريايي خزر سكونت داشته عبارت بوده‌اند از :  قلكادوزيدريك اويي تين -  اناريكوس وي تيندوكوزي نينآمارد و كابين .

+ نوشته شده در  Sat 15 Aug 2009ساعت 3:25 PM  توسط محمدرضا احمدی  | 

تاریخچه گيلان قسمت اول

سزمين گيلان بين 36 درجه و 28 دقيقه عرض شمالي و 48 درجه و 44 دقيقه شرقي واقع است . طولش از شمال تا جنوب شرق 225 كيلومتر و عرضش از قله كوه تا سطح دريا 25 تا 15 كيلومتر است  . وسعت اين منطقه ۱۴۷۱۱ كيلومتر مربع است .

گيلان در گذشته بزرگتر و وسيع تر از امروز بوده و شامل لنكران – شيروان- اسپهبد – و تا سر حد مغان و از ناحيه شرق تا كلار مازندران را شامل مي‌شد .

در قديم درياي خزر تا مجاورت كوه ادامه داشته و بعلل عوامل طبيعي نسبت به گذشته عقب نشيني كرده است .

مورخين يوناني گيلان را به نامهاي مختلف چون گاسپي ، كادژ ، كاترش و كاتوزي نام داده و نامگذاري كردند .

ساكنين اين منطقه در دامنه جبال البرز و در پناه جنگلهاي انبوه مي‌زيسته‌اند . زندگي در اين نواحي آنها را از تعرض  و تاخت و تاز مهاجمين مصون مي‌داشته و دشمن از دستيابي آسان به اين نواحي عاجز بوده است .

درباره واژه  گيلان  ه ، ل ، رابينو انگليسي آنرا واژه اوستايي نام ناحيه‌اي در شمال كوه البرز مي‌داند . شودزكوه مورخ لهستاني  آنرا معروف به " گل "  مي‌داند كه در زبان بومي خاك آلوده به آب را گويند .

در لغت نامه دهخدا گيلان را واژه " گيل " با اضافه پسوندش داند  Gelan  يعني مملكت گلها و يونانيان ، Gelac  در اوستا ناحيه‌اي را گويند بنام " وارنا ".

+ نوشته شده در  Fri 14 Aug 2009ساعت 5:30 PM  توسط محمدرضا احمدی  |